تبليغاتX
مهربونم ...
پاتوق هر چی عاشق

**قربونت برم خدا.....**

امتحان های خدا عجیب هست منظورم اینه که مثل امتحان های

معمولی نیست، چرا که روز و ساعتش رو اعلام نمی کنند و هیچ

برگه ای به بورد دنیا نمی زنند که در اون خداوند برنامه ی امتحانیش

رو اعلام کرده باشه،برای همین دنیا اینطوری نیست که هر لحظه

هر کاری دلت خواست بکنی و بعد یک شبه بشینی برای امتحان

آماده بشی.

معمولا خدا یکهو میاد  سر کلاس و میگه :خب!بنده های عزیزم!!

ورقه ها روی میز . و تو هر چقدر هم بهانه بگیری که شما قبلا

نگفته بودید یا التماس کنی که امتحان رو بندازه یه روز دیگه ،

کار ساز نیست که نیست!!

اما ماجرا اینجا تموم نمیشه و ۲تا چیز خیلی خوب داره،اولیش

اینه که خدا از هر درس فقط یک بار امتحان نمی گیره، حتی

فقط یه جور هم امتحان نمی گیره و این فرصت رو می ده  که

هی شانست رو پیش خدا امتحان کنی!!

اما دومی از اولی هم بهتره ،دومی اینه که خدا بیشتر و بیشتر

از همه ،همه ورقه ها رو با ارفاق صحیح می کنه ،بدون اینکه

لازم باشه آخر امتحان هی با التماس بهش بگی :

تو رو خدا ، با ارفاق تصحیح کنید ها.....

دیشب شب آرزوها بود...کلی حال کردم..زهرا هم بلاخره زنگ زد..اصلا باورم نمی شد .. خلاصه خیلی خوب بود..هر چند همه ی حرفام رو فراموش کرده بودم..امروز صبحم رفتم دعای ندبه .. واسه اولین بار محشر بود...خدایا به حق این ماه قشنگ آرزوی همه رو اگه صلاح دونستی برآورده کن.......

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط فاطمه  | 

دوست دارم که بدانی همه دنیای منی

مرا در بیستون بر خاک بسپارید که تا شبها

غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم

بگویم عاشقم ٬ بی همدمم ٬ دیوانه ام ٬ مستم

نمی دانم کدامین حال و درد خویش گویم

از آن گمگشته ی من هم نشانی آور ای قاصد

که چون یعقوب نابینا سخن با پیراهن گویم

تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاکم

خوشامد گویمت اما .....در آغوش کفن گویم..

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

 

زهرا(س):

             عصاره عصمت است

                        آینه ی پاکی است

                                ساقی کوثر است

   برهوت این دنیای خاکی

            شایستگی میزبانی چشمه سار         

                              همیشه جاری تو را نداشت.

 

 

سلام دوستان عزیز...عیدتون مبارک....خوش باشید و خرم...بذارید دلم اونجوری که میگه بگم...عشق کنید این روزها که بهترین ایام ساله...رو آسمون ها قدم بزنید که بهترین ایامه برای عرش نوردی.امشب براتون یه چیز کوچولو دارم که بیدار کننده ذهنتونه....و

امروز چهارشنبه ششمین  روز جنگ جهانی سومه......جنگی که در اون دو سوم جمعیت زمین از بین خواهند رفت...و
نزدیک شدن ظهور آقا رو هم بهتون تبریک میگم...چیز زیادی مثل اینکه نمونده که صدای زیباشون رو از کناردیوار کعبه بشنویم...الا یا اهل العالم....انا طالب بدم مقتول به کربلا عطشانا...انا بقیت الله...
اناالمهدی علیه السلام...جانم چه حالی میده...صدای آقا رو بشنوی و از ذوق بمیرهآدم...چه حالی میدهبعد ببینی سرت رو پاهای آقاستو نگاه میکند به صورت آدم و .....چه حالی میده تو بغل آقا مرده باشی

وزنده بشی...بعدم بجنگی و در راه آقا بدست دشمنانشون لعنت الله علیهم اجمعین سر آدم رو ببرند و بندازند سمت آقا و آقا بیاد سر بریده ات رو برداره و گریه کنه و اشکش بر سر بریده ات بریزه...اونوقته که دیگه هیچوقت نمیمیری...میدونید چرا...چون آب حیات ابدی بر رختان ریخته است...یا علی علیه السلام مددنا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

در خلوت تنهایی دلم

دوست دارم با تو انس بگیرم .

اگر با تو انس بگیرم !

دوستی بین من و تو عمیق می شود

و سکوت تلخ وجودم

برای همیشه خواهد شکست .

اگر باور کنم که مرا می بخشی !

اگر باور کنم در خلوت شب قصه نیایشم را

به اجابت می پذیری !

با تو انس خواهم گرفت .

شرمنده ام از این که بار سنگین گناهم را

با کوله باری از بدیهایم برداشتم .

اگر باور کنم که تو این بار سنگین را

با بدیهایم می بخشی

برای همیشه با تو انس خواهم گرفت .

و برای همیشه بنده ای خواهم شد

تا سجده گزار نعمتهای تو باشم .

نمیدانم ؟

مرا با همه بار گناهم می پذیری !

تا دوستی بین من و تو آغاز گردد .

اگر تو با من انس بگیری

هیچ گاه تنها نخواهم بود .

و اگر با من انس نگیری

من برای همیشه با تو انس خواهم گرفت

و در اجابت دعایم بسوی تو

تا آسمان پرواز خواهم کرد .

تا باور کنم با من انس گرفتی........

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 



بنال ای دل که دنیا را بقا نیست

چو آرامش در این دار فنا نیست

بنال ای دل نماند جاودانه

بجز عشق و نوای عاشقانه

بنال ای دل به لحن نای داوود

که هر نالیدنش ذکر خدا بود

بیا تا از پیش با هم بگردیم

که هر دو آشنا با آه و دردیم

بنال ای دل که یارم زار وخسته

به پشت پرده غیبت نشسته

بنال ای دل به هر صبح و به هر شام

چو تنها اشک ریزد آن دلارام

بنال ای دل ز غم هایم گذر کن

که تنها ناله بر آن منتظر کن

بنال ای دل که یارم در نماز است

سرا پا ناز و در حال نیاز است

بنال ای دل که بس آزرده ام من

که رد پای او گم کرده ام من

نشانم ده حریم سامرا را

مگر پیدا کنم آن دلربا را

بنال ای دل گل بی خارمن کو

نشینم چون بنفشه بر لب جو

مگر عکس رخش در آب بینم

دگر او را مگر در خواب بینم

که من آلوده ام او پاک و معصوم

از این رو گشته ام ناکام و محروم

بنال ای دل چو آید بوی نرگس

بخوبی عطر او را می کنم حس

خدا یا در فراقش ناله تا کی

به سینه داغها چون لاله تا کی

خدایا رازها در پرده تا کی

زغیبت قلبها آزرده تا کی

بنال ای دل بگو با شورفریاد

که یا مهدی جهان پر شد ز بیداد

کجایی ای گل زهرا کجایی؟

تو ای مهر آفرین لطف خدایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

خواهم شکست تمامی سدها را به بهانه ی تو

تمامی راه ها را هموار خواهم ساخت

به بهانه ی تو

دردم را گریه هایم را حبس می کنم  در وجودم

 ای توفرشته قلب شکسته من ، ای تو گلدسته این دل عاشق من  به خداوندی خدا دوستت دارم

ای تو زیباترین زیبایی ، ای رویای بیداری  به خداوندی خدا دوستت دارم

 ای بی قرار دلم ، ای تک درخت دشت سرخ قلبم

به همین لحظه های مقدس عشق قسم دوستت دارم

 ای آنکه چشمت بارانی ست ، ای تو که روحت شادابی ست و رگهایت از خون محبت جاریست

 به آن کعبه مقدس عشق قسم دوستت دارم

ای مست این جان خسته من ، ای چشمه جوشان این قلب بی طاقت من ای مهتاب این شب های بی تابی من

به آن چهره مقدس عاشقانه ات قسم دوستت دارم

ای ساحل امیدم، ای موج بی قرارم ، ای کوه پر غرورم ، ای سبزی بهارم

به همین چشمان پر اشکت قسم دوستت دارم

ای زندگی من ، ای آغاز من ، ای سر آغاز من ، ای فردای من

به همان لحظه دیدارمان قسم دوستت دارم

 

وای که نمیدونی دارم چه لحظه هایی رو میگذرونم...یکی میگه دیگه باشگاه نمیای...یکی میگه

رفته واسه مسابقات...اون یکی گفت رفتی مسافرت... یکی دیگه..............................

ولی خب تو ......بودی و به من.........عیبی نداره...تو هم یکی مثل بقیه..ولی امروز دیگه فهمیدم برگشتی و چهارم شدین...این عالیه......حداقلش اینه که صورت ماهت میخنده دوباره و هرچند نیستم که بگم من.....................................................................

نپرس چرا واست مینویسم آخه من که هنوز به تلفنت .به دیدنت.....بوییدنت. آخه من هنوزم امید دارم ......باور کن...بلاخره یه روزی اینا رو میخونی...شک ندارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

در نگاه دل ديوانه ي من

نقشي از خاطره هاي رخ توست

من در اين مرز جنون

من در اين دشت پر از خاطره ها

قصه گوي رخ زيباي توام

من از اين وحشت عصيانگر تلخ شب شوم

من از اين رهزن غارتگر دل

به كــــــــــــــــــجا بگريزم؟

با خيال رخ تو

تكيه بر اشك سكوت

بي هدف خيره به تنهايي و خاموشي شب

در پناه تشويش همه جا نقش تورا ميديدم

من هنوز در سفر كوي تو ام

سفري بس ره دور

ره اندوه و پر از حادثه ها

ره بد نامي دل

از پي خاطره ها ميگذرم

كاشكي مي گفتي

حاصل اين همه بد نامي چيست

جز اميدي به تمناي عبث

من در اين تنهايي

روي اين بستر انبوه سياه

به تــــــــــــــــــــــــــو مي انديشم

باز تصوير تو را مي بينم

در سياهي شب شوم خيال

من دگر زين سفر طولاني

بر نخــــــــــــــــــــواهم گشتن

چون در اين شهر پر از حادثه ها

همه چيــــــــــــــــــز افسانه است

همه چيز بيگــــــــــــــــــــانه است

عشق ها با همه ي زيبايي

زير اين گنبد نيلگون طبيعت مرده است



خانه عشق دگر فرسوده است......

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

دوست دارم نگاهت را کلامت را و آغوش مهربانت را

تو را دوست دارم به اندازه تموم رنگ های دنیا

نه کمه به اندازه تموم زیبایی های دنیا

من تو را

در تک تک ذرات وجودم حس کردم

و در هر نفسم

عطرت رو حس کردم

و با هر ضربان قلبم

عاشقانه تو را زندگی کردم

ولی دیگر در کوچه پس کوچه های خاطراتت جستجو نکن

مرا نخواهی یافت

که من در تو محو شدم و چه آمیختن زیبایی

 

 

حتی اگر

نگاه های آشنایت بیگانه گردد

ودست هایت

مرا جستجو نکند

وقصه ی دراز ما

رنگ فراموشی بگیرد

هیچ بارانی

جای پای تو را

از کوچه بلند میعادمان

نمی شوید...

 بلاخره بعد از هفته ای که برایم مثل قرن ها گذشت جواب یه پیامم رو داد..امروز هم رفتم کانون زبان ثبت نام اولیه رو کردم و نهم باید برم واسه تعیین سطح........توکل به خدا........

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

می نویسم اری می نویسم امروز روز مرگ من است .مرگ


احساسم.مرگ عاطفه هایم .امروز او می رود و مرا با یک


دنیا غم به جا می گذارد.امروز او می رود بی انکه بداند به


حد پرستش دوستش دارم .آه ای زمانه اخرین بازیت را با من


کردی و تنها دلخوشی ام را از من گرفتی .ولی هرکه نداند


تو که می دانی او حق مسلم من بود .چرا که هدیه ای بود


که خدا تنها برای من نهاده بود.پس چرا تنها مایه ی دلخوشی


ام را از من گرفتی....................


زمان به سان اسبی تیزپابه پیش می رود وبرگ خاطرات این


روزها چون برق و باد در پی هم امده و می گذرند.چنان غرق


زمان شده ایم که گذر عمر از یادمان خارج شده وتنها خود را


میبینیم که اسیر این زندگی چندروزه ایم.وغیر از خود   دیگران


واحساس دیگری را ندیده می گیریم.با چه کسی بگویم و از


چه بگویم که او همچنان در ذهنم زنده و موج می زند موج


هایی از عشق که با صخره های وجودم بر خورد می کرد.


من بدون او مملو از بیهودگی هستم.پوچ وتهی از هر گونه


قدرت و عظمت.


او تازه در ذهن من رشد نکرده او عشق دیرینه ای است که


شب ها وروزها با ذهن من همراه بود ومن سخت گشته بودم


تا او را بیابم.حالا می فهمم که نحوه اندیشه ی ما چگونه بر


خواستها و ارزوهای ما تاثیر می گذارد و انسانی چون مرا


وادار می سازد که بی حاصل بودن و پوچ بودن خویش را باور


کند .چه کسی مرا پوچ کرد چه چیز مرا وادار کرد این جاده ی


بی انتها را عاشقانه بپیمایم و بدی هایش را ببینم و دم بر


نیاورم...خود را نشنیده و ندیده کنم.به راستی چه چیز بود...


عشق عشق ...............وعشق عشق زمانی زیباست و


دوست داشتنی که هنوز محبت را از دلها نزداییده و هنوز


طرفین شبها را با فکر وصال می خوابند و صبحها را با یاد


یار چشم می گشایند ویک پرسش بود که هنوز هم در دلم


چنگ می زند ؛ایا او مرا به واقعیت می خواست؟من اورا


با هزاران ارزو در دل و جان پذیرا گشتم ولی به موازات ان


حقیقت تلخ زندگی را تجربه کردم .حالا دیگر می دانستم


که حقیقت و ارزو در جان بسیاری از انسانها امکان هم زیستی


مسالمت امیز را ندارند.


بگو چگونه از تو سخن بگویم  وقتی نامت را بر زبان می اورم


اشک از چشمان همیشه بارانی ام جاری می شود.بگو چگونه


عشق واقعی را در تو معنا می کنم وقتی که تو عشق کذایی


را به من هدیه دادی چگونه از مهر ووفایت سخن بگویم که هیچ


خاطره ای از تو جز بی مهری  و بی وفایی برایم به یادگار


نمانده است.بگو چگونه به بازگشت و دیدار مجددمان امیدوار


باشم در حالی که قسم باز نگشتنت امید بازگشت را از من


گرفت............تو مرا با همه ی دلتنگی هایم تنها گذاشتی .


بگو بگو چگونه از عشق سخن بگویم .حالا که احساس تنهایی


و غریبی می کنم و حالا تو باید بگویی اشکال کار در کجاست؟


می دانم جوابی نداری این تنهایی ریشه در خود خواهی تو


دارد.


ایا به خاطر داری که با هم عهد بسته بودیم پرواز یکدیگر را با


شیرین ترین لبخندها مشایعت کنیم؟عهد بسته بودیم اگر شبی


یا روزی رفتیم دلهایمان را نبریم و بگذاریم در این ماتمکده نزد


یکدیگر بماننداما اکنون زندگی تازه ای را اغاز کرده ای و از یاد


برده ای که یک روز یک نفر در نهایت اشتیاق در انتظار بازگشت


تو بود .تورفتی  ورشته ی مهر گسستی اما من هنوز گذشته ی


تلخی را که بر تمام ارزوهای من خط بطلان کشید فراموش


نکرده ام هنوز نتوانسته ام به خودم بقبولانم که سهل انگاری


من و سردی نگاه تو چگونه کاخ رویاهایم را ویران کرد و ساما


نمان را به نابودی کشاند امروز شادی تو را دیدم  وشکست


خود را ناباورانه باور کردم .تو رفتی و کسی را که عاشقانه


دوستت داشت تنها گذاشتی .


حالا دیگر من انسانی از هم فرو پاشیده  که از شوکت و


اقتدار فاصله می گرفت.نیازمند یاری و مساعدت دستگیری


وکمک موجودی دردمند به امید رسیدن وصال اما محال........


ای محبوب سنگدل من ..........من و تو از یک تبار بودیم.از


طایفه ی فراموش شدگان  از قبیله ی سوته دلان من امده


بودم که رسم دل انگیز عاشقی را بر لوح سینه ی تو حک کنم


اما نشد و تو خوب می دانی در ان شوره زار بی عاطفه چه


کاشتی !مرا نخواستی .من و تو دو خط موازی هستیم که


حتی با شکسته شدن من هم به هم نمی رسیم.


ودر اخر کلام اینکه زبانم هیچ گاه بیانگر احساس واقعی درونم


نبود چون وقتی زبان برای بیان عشق لال می شود نگاه گویاتر


از ان به فریاد می ایدحتی ار زبان عشق را از وسط به دو نیم


کنیم تا لال شود نگاه گویاتر و رساتر از ان با فریادهایش ماهیت


ان را اشکار خواهد ساخت.

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

 

به نام خدا

با عرض سلام

یه جوون ازم سوال كرد كه ما چرا باید نماز بخونیم ، بعدم گفت كه دلیل قانع كننده برام بیار كه عقلم قبول كنه.

اونوقت اضافه كرد : جوونای امروز دیگه بدون دلیل قانع نمی شن ، و تا دلیل نباشه حرفی رو نمی پذیرن.

خلاصه توپش حسابی پر بود و جواب می خواست ، اونم جوابی که عقلشو قانع كنه.

خوب بود چی بهش بگم ، بگم : برای این باید بخونی كه واجبه ، مشكل این بود كه می دونست واجبه ، اما می خواست علت واجب شدنش رو بدونه .

یعنی برای اون جوان اینكه خدا دستور داده كافی نبود كه به فرمانش عمل كنه ، اون برای عملش دلیل دیگری می خواست اونم یه دلیلی كه عقلش اونو بپسنده و قبولش كنه.

ادامه رو از زبون خودش می گم :

جوان : مگه نمی گیم كه دستورای خدا بی علت نیست ؟

مبلغ دینی : درسته خدا كه كار بی علت انجام نمی ده .

 

جوان : پس ما باید علتش رو بفهمیم تا عمل كنیم .

مبلغ دینی : اینجا یه حرف هست : آیا اصلا ما می تونیم علتها رو بفهمیم ؟

 

جوان : مگه نمی تونیم ؟

مبلغ دینی : همه اش رو كه نه ، ولی بعضیاش رو بله ، علتش هم معلومه ؛ چون خدا عقل كله ، خالق ما است ، از درون ما كاملا آگاهه ، از میلیونها سال قبل تا میلیونها سال بعد رو می دونه ، مصلحت فردی و اجتماعی انسان رو در طول سالیان دراز تشخیص میده ، طبیعیه كه یه چیزایی رو بدونه كه ما ندونیم ، همون طوری كه یه انسان دنیا دیده نسبت به یه جوان خام خیلی بیشتر می دونه.

در نتیجه كاملا معقوله كه عقل انسان همه علت ها رو نفهمه ، مثل اینكه چرا بعض نمازها سه ركعت و بعضی چهار ركعته ، چرا وضو رو به این ترتیب خاص باید گرفت ، چرا اگه محل مسح خشك نباشه وضو باطله ، چرا اگه یه دقیقه قبل وقت آدم نماز بخونه نمازش درست نیست ؟ و خیلی چراهای دیگه .

پس حالا كه انسان نمی تونه همه چراها رو بفهمه ..

 

جوان : ببخشید كه حرفتون رو قطع كردم ، اینكه دلیل نمی شه هرقدر كه آدم تونست دلیلش رو پیدا می كنه ، اونایی رو هم كه علتش رو نفهمید به خاطر دستور الهی عمل می كنه ، اینكه دیگه اشكال نداره ، داره ؟

مبلغ دینی : داره خوبشم داره ، برفرض كه علت بعضی رو - مثلا نماز - بتونیم درك كنیم ، سوال اینه كه اگه بخاطر اون علت نماز بخونیم درسته یا نه؟

 

جوان : مگه فرقی هم می كنه كه علت عمل كردن ما چی باشه؟

مبلغ دینی : بله چرا كه نه ، شما وقتی نماز می خونی می گی نماز می خونم "قربة الی الله" یعنی بخاطر قرب الهی ، بخاطر رضای خدا بخاطر دستور او .

علماء می گن: اگه كسی بخاطر غیر انگیزه الهی عبادت رو انجام بده ، اصلا عبادتش درست نیست ، مثلا كسی كه بخاطر سلامتی جسم روزه بگیره ، یا بخاطر فلان فایده كه درباره نماز فهمیده - نه بخاطر فرمان خدا - اونو بجا بیاره نمازش باطله.

 

جوان : من نمی فهمم اصلا كی گفته حرف علما درسته ، من اون چیزی رو كه عقلم درك نكنه قبول نمیكنم .

مبلغ دینی : ناراحت نشو ، اشكال نداره ، من از همون راه كه گفتی ؛ یعنی عقل ، برات اثبات می كنم كه چرا باید عمل ما بخاطر فرمان خدا باشه ، نه دلایل عقلی كه خودمون احیانا درك می كنیم ، اما فعلا باید برم بمونه برای بعد.

 

پایان جلسه اول

 

شروع جلسه دوم

مبلغ دینی : بحث به اینجا رسید كه قرار شد برای شما از راه عقل ثابت كنم كه باید بی چون و چرا به دستورای خدا عمل كنیم ، گرچه دلیلش رو هم نفهمیم .

جوان : درسته اما فقط عقل ، نه حرف علما ، نه كس دیگه.

 

مبلغ دینی : نه حتی قران و روایات فقط عقل.

جوان : درسته

 

مبلغ دینی : ما اصول دین رو با عقل اثبات می كنیم ، در نتیجه قبول می كنیم كه خدایی هست و برای ما قوانین و باید و نباید هایی تعیین كرده.

جوان : خب خدا باشه ، قانون هم تعیین كرده باشه ، چه دلیلی -البته از نوع عقلیش-  وجود داره كه ما رو ملزم می كنه كه به حرف خدا گوش بدیم.

 

مبلغ دینی : سوال خوبیه ، معلومه كه حواست جمعه ، بدیهیه خود اینكه لازمه آدم به دستورای الهی عمل كنه ، دلیل می خواد.

دلیلش هم اینه كه عقل می گه قانون خدا ساخت از قانون انسان ساخت بهتره ؛ چون خودش می دونه چی ساخته و چی براش خوبه ، چی براش بده

درست مثل اینه كه شما می ری یه وسیله برقی مثل ماشین لباسشویی می خری برای اینكه بفهمی چه جوری باید باهاش كار كنی كه هم درست كار كنه هم زود خراب نشه ، می ری دفترچه راهنمای استفاده رو كه همراه ماشین هست می خونی ، خدا هم برای ما دفترچه راهنمایی به نام دستورات دینی فرستاده كه بنا به فرمان عقل باید اونا رو به حرفای غیر خدا ترجیح بدیم .

جوان : یعنی هرچی به نام قانون خدا به ما گفتند باید بی چون و چرا قبول كنیم ؟ اینكه نمی شه.

 

مبلغ دینی : نه اینكه كسی مجبورت كنه ، این یه "باید" عقلیه كه می گه : قانون سازنده رو به قانون غیر او ترجیح بده.

جوان : این درست ، اما در جاهایی كه دستورای دینی با عقل آدم جور در نمیاد چی؟ بالاخره اونم فهم عقله دیگه .

بذار توضیح بدم : شما می گی عقل می گه از دستورای خدا اطاعت كن ، خب همین عقل اگه به بعضی از دستورای خدا برسه كه نمی تونه اونو قبول كنه ، اینجا باید كدوم فهم عقل رو جلو انداخت و به كدوم دستورش عمل كرد؟

 

مبلغ دینی : اشكال اینه كه دستور اولی عقلو  درست بكار نبستی وگرنه اصلا در درستی دستورای خدا شك نمی كردی

جوان : یعنی چی ؟ نمی فهمم.

 

مبلغ دینی : توضیح می دم ، ببین وقتی كه به حكم عقل فهمیدی باید به دستورای  سازنده عمل كنی ، اونم سازنده ای كه به همه چیز و همه كس آگاهی داره ، قدرت بی نهایت داره ، از همه مهمتر عادل هم هست و به كسی ظلم نمی كنه ، اینا رو كه فهمیدی ، به حرفاش اعتماد پیدا می كنی ، و نتیجه اش اینه كه در درستی حرفاش اصلا شك نمی كنی ، و اگه یه جاش با عقلت جور در نیومد نمی گی درست نیست ،  بلكه می گی لابد این مطلب یه دلیلی داره كه من نمی دونم.

اساس خیلی از كارها در زندگی همین نوع اعتماده ، و مردم بخاطر اون تن به كارهایی میدن كه نمی دونن واقعا نتیجه خوبی داره یا نه ، مثل اعتماد مریض به دكتر برای خوردن دوا یا رفتن به اتاق جراحی ، اعتماد مسافر به راهنما در راههای خطرناك كوهستانی ، اعتمادی كه مردم به محصولات غذایی بخاطر مهر استاندارد می كنن ، اعتمادی كه به حرف مهندس نسبت به استحكام ساختمان می كنن و ...  

دوست عزیز ، ایمان هم چیزی جز اعتماد به خالقی دانا و عادل و توانا نیست ، كاش اونقدری كه ما در موارد دیگه به دكتر و مهندس و موسسه استاندارد اعتماد داریم ، به خدا هم اعتماد داشتیم .

جوان : (بعد از كمی فكر) فكر نمی كردم بتونی منو قانع كنی ، من تا بحال اینا رو كه گفتی نمی دونستم ، كاش جوونایی كه به خاطر ندونستن این مسئله تو دینشون شل می شن این حرفا رو می شنیدند.

 

مبلغ دینی : دوست گرامی جوونای مثل شما باید بدونن : اونا اولین كسانی نیستند كه درباره این مسائل سوال دارن ، و فكر نكنن كه كسی قبل اونا در مورد این مسائل سوال نكرده ، و در نتیجه فكر كنن جوابی وجود نداره .

انسان باید در همه حال اهل تحقیق باشه و بدون اینكه شنیدن دلیل طرف مقابل حرف اونو رد نكنه.

برای شما آرزوی موفقیت دارم.

 این گفتگو از وبلاگ مبلغ دینی كپی شده است http://www.faghir.parsiblog.com/

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط فاطمه  | 

 

شبي با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت
خاطراتت را به جوي آب خواهم گفت و رفت
در فرار شعرهايم يک شبي خواهم نشست
آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت
با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولي!
قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت
من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام
يک شبي در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت
شعله هاي عشق من هر دم زبانه مي کشد
از هجر تو بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت

اما هیچ وقت افسوس نخور همیشه خوشحال باش که تو عشقت پاک بوده
همیشه سرافرازی و سربلند که اگه اون نامرد بود تو مرد بودی اگه اون تنهات گذاشت تو پیشش بودی همیشه به این چیزها فکر کن تا از درد درونت کم بشه
به ایندت فکر کن و به موفقیت های بعدیت چون هر شکستی پله ایی می شه برای پیشرفت بعدی


کردگارا ! در درون جان من باغی ز توحید است اما حیف گلبنانش از غبار معصیت ها سخت پژمرده ست وز سموم بس گنه؛ این باغ افسرده ست تا بشوید گرد را از چهره ی این باغ بر سرم گسترده کن-ای مهربان-ابر هدایت را تا نخشکد بوستان جان من در آتش غفلت برمگیر از پهندشت خاطرم چتر عنایت را

الهی، اگر بخواهم شرمسار، و اگر نخواهم گرفتار
+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط فاطمه  |