نفس بكش عزیزم
************ *
نفس بكشید ... آرزو كنید ... نفس بكش .... بجنب پسر ... بجنب دختر ...
************ *
” نفس بكش .... نفس بكش .... یالا نفس بكش... بكش.... بده تو این هواهای اطرافت رو.... بجنب ...“
************ *
یالا .... پاشو .... ببین چی دوست داری برو دنبالش. هی نشین و بگو نمیشه و اگه نشد چی؟!

*************
+
نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 2:47 قبل از ظهر  توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط فاطمه
|
آنچه که در ادامه خواهید دید ، یک معمایی است که از دانشجویان دانشگاه استنفورد پرسیده شد و تنها 17% از دانشجویان توانستند پاسخ درست را بدهند . لازم به ذکر است که طبق آخرین رده بندی ارائه شده ( اکتبر 2005 ) ، دانشگاه استنفورد پنجمین دانشگاه برتر در جهان می باشد.
و اما معما ، ، ، آن چیست که :
از خدا بزرگتر است
از شیطان بد جنس تر
فقیر آن را دارد
ثروتمند به آن نیاز دارد
اگر آن را بخوری ، خواهی مردزیاد لازم نیست به مغز خودتون فشار بیارید ، اگه یه خورده با دید باز فکر کنید ، اونو پیدا خواهید کرد .
برای دیدن جواب معما به آخر همین پست مراجعه کنید
هدف اصلی من از مطرح کردن معما این بود که خیلی وقتها تو زندگی ِ خودمون به بعضی مشکلات برخورد می کنیم و از اون مشکل یک غول می سازیم و هی به خودمون تلقین می کنیم که این عمراً قابل حل نیست . به نظر من زندگی خیلی هم سخت نیست . ( مولوی میگه : زندگانی شربت اندر شربت اندر شربت است ) یک روز یکی از استادامون در جواب به یکی از بچه ها که میگفت " گرفتن نمره 20 یا 19 فقط در خواب امکان پذیر هست" ، گفت :" نمره 20 را برای این گذاشتن که اونو بیاری نه اینکه جنبه دکوری باشه".پس من هم باید بگم :معماهای زندگی ( سختی ها ) را برای این گذاشتن که ما حلش کنیم نه اینکه بشینیم براش عذا بگیریم .
نکته دیگه در مورد معماها این هست که لازم نیست حتما برای مقابله با اون به قول بچه ها کاملا مسلح باشیم ، باور کنید گاهی با دست خالی هم میشه از پسش بر بیایم . نکته بعدی هم این هست که ما دیگه این برامون یه عادت شده که اگه راه حل مسائلمون کمتر از یه برگ A4 بشه ، نتیجه میگیریم که این راه حل اشتباست و هزاران مثال دیگه . . .
شاید داستان تخم مرغ کریستف کلمب را شنیده باشید ولی گاهی تکرار لازم است .پس من دوباره اونو یادآوری می کنم .
یک روز کریستف کلمب به یک مهمانی دعوت شد . . . تعداد زیادی از افراد حاضر در مهمانی به کلمب گفتند که واقعا کاری که انجام دادی خیلی ساده بود
( کشف قاره آمریکا ) ، هر کسی که سوار بر کشتی می شد و همه دریاها را طی می کرد ، در نهایت اون قاره را کشف می کرد . کلمب برای اینکه به اونا جواب بده ، ازشون خواست تا یک تخم مرغ را از انتها به طور ایستاده بر روی میز قرار دهند ، خوب هر کسی هر چه تلاش می کرد باز تخم مرغ قِل می خورد و می افتاد . در نهایت همه گفتند که این کار شدنی نیست . بعد کلمب اومد یه خورده پوسته انتهایی تخم مرغ را شکاند و بعد از روی همون انتها تخم مرغ را به طور ایستاده قرار داد. بعد کلمب گفت : این ساده ترین کار در دنیا بود . هر کسی می توانست آنرا انجام دهد ، البته بعد از آنکه نشان داده شد که چگونه انجام می شود.
راستی در مورد اون معمایی که در ابتدا پرسیدم ، باید این نکته را اضاف کنم که بعد از کمی جستجو در اینترنت فهمیدم ، هرگز چنین پرسشی از دانشجویان استنفورد صورت نگرفته و اون عدد 17% در واقع یک شایعه اینترنتی بوده . حتی نوشته بودند که 80% یک کودکستان به آن جواب درست داده اند . البته با توجه به مشغله های فکری که ما آدم بزرگ ها برای خودمون درست می کنیم هیچ بعید نیست که اگه روزی اینکار را انجام دهند به همین اعداد دست پیدا کنند . به هر حال این مهم نیست که آیا آن پرسش صورت گرفته یا نه ، بلکه مهم درسهایی است که ما از آن یاد می گیریم یا مثلا در مورد سخنرانی کورت ونه کوت برای فارغ التحصیلان دانشگاه MIT در سال 1997 ، هر چند که این هم جزو شایعه های اینترنتی بود و خود ونه کوت گفت "من این حرف ها را نزده ام ولی دوست داشتم که از آن من بود" . واقعا این کوته بینی است که آدم درس های نهفته در این مطالب را کنار بگذارد و برود دنبال حواشی آن ، درست مثل این که عده ای می گویند اصحاب کهف 6 نفر بودند و با سگشان می شوند 7 نفر و یک عده دیگر میگویند آنها 7 نفر بودند و با سگشان می شوند 8 نفر .
-----------------------
هیچ چیز ، ، ، در واقع هیچ چیز از خدا بزرگتر نیست و از شیطان هم بدجنس تر نیست . فقیر هیچ چیز ندارد . ثروتمند هم به هیچ چیز نیاز ندارد و ما اگر هیچ چیز نخوریم ، سرانجام میمیریم

+
نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط فاطمه
|
از بزرگ مردی (نمی دونم شاید هم بزرگ زنی)می پرسند اگر بخواهی درباره ی امید کتابی صد صفحه ای بنویسی چه مینویسی
می گوید 99 صفحه ی آن را خالی می گذارم و در خط آخر صفحه ی آخر می نویسم که امید آخرین چیزی است که می میرد...
راستی من هنوزم امیدوارم که.................



سلام..خوبین مهربونا؟؟
بچه ها یه خواهش امشب و فردا رو حال کنین..منم میخوام عشق کنم
به یاد روزایی که عاشق آقا بودم..میخوام بگم بیاد و ...
بیاد و مهربونی رو به عالم نشون بده...به من ...زهرا خانوووم بی...


+
نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط فاطمه
|
حالا که دوتامون هم درديم اين رو داشته باش
اي دوسه کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش که اين فاصله را کم کني
محنت اين قافله را کم کني
کاش که همسايه ما مي شدي
مايه آسايش ما مي شدي
هرکه به ديدار تو نائل شد
يک شبه حلال مسائل شد
دوش مرا حال خوشي دست داد
سينه مارا عطشي دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامه جان منست
نامه تو خط امان منست
اي نگه ات خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده يک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
اي نفست يارو و مددکار ما
کي، کجاوعده ديدار ما
دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد
به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد
به مكه آمدم اي عشق تا تو را بينم
تويي كه نقطه عطفي به اوج آيينم
كدام گوشه مشعر ، كدام كنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشينم
اي زليخا دست از دامان يوسف باز كش
تا صبا پيراهنش را سوي كنعان آورد
ببوسم خاك پاك جمكران را
تجلي خانه پيغمبران را
خبر آمد خبري در راه است
سرخوش آن دل كه از آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد ، شايد
پرده از چهره گشايد ، شايد


+
نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط فاطمه
|
امروز دوستی پیدا کردم که منو خوشحال می کنه
و من خیلی خوشحالم که اون خوشحالم می کنه ، چون این خیلی مهمه
اگه من خوشحال بشم همسایه های من هم خوشحال می شن
خانواده ام
همکارام
و مردمی که هر روز می بینم
اونا اگه خوشحال بشن خب ، خیلی های دیگه هم خوشحال می شن .
این جوری شاید حال دنیا یه کم بهتر بشه ، پس :
"چه خوبه دوستی پیدا کردم که منو خوشحال می کنه!"
دوستای نازنینم سلام...ببخشید یکم دیر شد..این هفته ام پرسپولیس
برد..مبارک همتون..
بچه ها نمیدونین چه حالی میشم وقتی این همه مهربونی رو میبینم..فقط میتونم بگم: ممنون واسه همه چی..واسه اینکه آرومم میکنی..واسه اینکه مهربونی رو به همه....... نشون میدی..واسه اینکه میگی دلتنگی چه .........................
نه ...سخت نیس ...آسونه...دلتنگی تو خیلیم آسونه ..فقط یکم

واای ..من چرا یهو این جوری شدم..
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همینجاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد بازی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند
آره ..میخندم..چون........فرشته ها وجود دارند اما چون بعضی وقتها بال ندارن ما بهشون میگیم دوست!
آره ..چون دوستایی مثل شما دارم...اینو از ته ته دلم میگم..خیلی دوستون دارم




+
نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط فاطمه
|
ارابه زمان, اکنون به قلمرو پاییز رسیده ...
برگ های پاییزی همچون سربازانی در زره زرد و نارنجی, برای پیشواز ما گوشه جاده زندگی صف کشیده اند. و صدای باد , خوش آمد گویی پادشاه پاییز رو به همراهان زمان, که من, تو, و همه ما هستیم, اعلام میکنه.
گذر زمان, تغییر فصل ها, عوض شدن رنگ دنیا... همه گویای این است که جهان هنوز زنده است, طبیعت نفس میکشد. پس ما هم که جزیی از طبیعت پهناور هستیم, زنده ایم , پس باید زندگی کنیم. اما چگونه زیستن , هنریست که آن را در شاد زیستن می آموزیم.
شده تاحالا در طبیعت دقیق بشی؟ ... توجه کردی چقدر زیبایی اطرافمونه و راحت از کنارش میگذریم؟
کوه , دریا , آفتاب , بارون , خاک , باد ... بهار ... پاییز و ...
هر کدوم یه دنیا شگفتی هستن
~:~:~:~:~:~:~:~:~:~
اما میخوام یه چیزی بگم, شاید تاحالا توجه نکرده باشی ...
تاحالا دقت کردی هرکدوم از این زیبایی ها رو با هم ترکیب کنیم چقدر قشنگ میشن؟
* مثلآ بارون و خاک ... اون بوی مست کننده ای که از نم بارون که روی خاک میخوره بلند میشه...
* قشنگ ترین ترکیب زیبایی های طبیعت .. رنگین کمون ...
*و ترکیب آفتاب و ابر... اون پرتؤ های زیبای نور رو درست میکنه که از لابه لای ابر ها... به زمین اشاره میکنن
* یا باد و برگ درختا ... که حرکت طبیعت و رقص برگ ها در آغوش باد رو نشون میدن
~:~:~:~:~:~:~:~:~:~
بله ... این زیبایی ها اطراف ماست و ما از کنار اون ها خیلی ساده میگزریم. ما اون ها رو میبینیم اما نگاهشون نمیکنیم!
توی این فصل پر رمزو راز هم اگه خوب نگاه کنیم خیلی از این شگفتی ها رو میبینیم.
و یادت باشه دوست من , تو هم جزوی از این زیبایی ها هستی , خدا چطور وقتی این عظمت رو آفریده , ممکنه تو یا من رو بی دلیل آفریده باشه ؟
زندگی زیباست... بیا زندگی کنیم

در پناه خالق زیبایی ها

+
نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط فاطمه
|