شبي با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت
خاطراتت را به جوي آب خواهم گفت و رفت
در فرار شعرهايم يک شبي خواهم نشست
آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت
با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولي!
قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت
من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام
يک شبي در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت
شعله هاي عشق من هر دم زبانه مي کشد
از هجر تو بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت
اما هیچ وقت افسوس نخور همیشه خوشحال باش که تو عشقت پاک بوده
همیشه سرافرازی و سربلند که اگه اون نامرد بود تو مرد بودی اگه اون تنهات گذاشت تو پیشش بودی همیشه به این چیزها فکر کن تا از درد درونت کم بشه
به ایندت فکر کن و به موفقیت های بعدیت چون هر شکستی پله ایی می شه برای پیشرفت بعدی
کردگارا ! در درون جان من باغی ز توحید است اما حیف گلبنانش از غبار معصیت ها سخت پژمرده ست وز سموم بس گنه؛ این باغ افسرده ست تا بشوید گرد را از چهره ی این باغ بر سرم گسترده کن-ای مهربان-ابر هدایت را تا نخشکد بوستان جان من در آتش غفلت برمگیر از پهندشت خاطرم چتر عنایت را
الهی، اگر بخواهم شرمسار، و اگر نخواهم گرفتار
+
نوشته شده در شنبه 2 تیر1386 9:58 قبل از ظهر توسط فاطمه
|