در نگاه دل ديوانه ي من
نقشي از خاطره هاي رخ توست
من در اين مرز جنون
من در اين دشت پر از خاطره ها
قصه گوي رخ زيباي توام
من از اين وحشت عصيانگر تلخ شب شوم
من از اين رهزن غارتگر دل
به كــــــــــــــــــجا بگريزم؟
با خيال رخ تو
تكيه بر اشك سكوت
بي هدف خيره به تنهايي و خاموشي شب
در پناه تشويش همه جا نقش تورا ميديدم
من هنوز در سفر كوي تو ام
سفري بس ره دور
ره اندوه و پر از حادثه ها
ره بد نامي دل
از پي خاطره ها ميگذرم
كاشكي مي گفتي
حاصل اين همه بد نامي چيست
جز اميدي به تمناي عبث
من در اين تنهايي
روي اين بستر انبوه سياه
به تــــــــــــــــــــــــــو مي انديشم
باز تصوير تو را مي بينم
در سياهي شب شوم خيال
من دگر زين سفر طولاني
بر نخــــــــــــــــــــواهم گشتن
چون در اين شهر پر از حادثه ها
همه چيــــــــــــــــــز افسانه است
همه چيز بيگــــــــــــــــــــانه است
عشق ها با همه ي زيبايي
زير اين گنبد نيلگون طبيعت مرده است
خانه عشق دگر فرسوده است......
+
نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386 9:45 بعد از ظهر توسط فاطمه
|