روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه آمد ، همسرش می پرسد : چه شده؟ چرا این قدر ناراحتی ؟ مارتین لوترکینگ با دلگیری خاصی می گوید : هیچی !
چند لحظه بعد همسرش در حالی که لباسش را عوض کرده بود و لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود ، آمد . مارتین با تعجب می پرسد : چی شده ؟ چرا لباس عزا بر تن داری ؟ زنش می گوید : نمی دانی ! او مرده ! مارتین می گوید : کی ؟ همسرش جواب می دهد : خدا . مارتین با تعجب می پرسد : این چه حرفی است که می زنی ؟ همسرش می گوید : اگر خدا نمرده ، پس چرا این قدر غمگینی
؟
+
نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط فاطمه
|
در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک ، اما آیا باز برمی گردی ؟ چه تمنای محالی دارم خنده هم می گیرد!
سلام ...من فاطمه شاید شبیه تو یه عاشق......هستم. فکر می کنم نیاز داشتم تو یه جایی با یه کسایی که حداقل بفهمن چی میگم , باشم..می خوام اگه بخوای اینجا رو محل گرمی کنیم واسه دلای عاشق و شاید معشوقه هایی که................................................حالا دیگه بقیش رو تو باید بگی. قربون قدمای نازنینت ............................................................